دلنوشته های دلنشین
 
از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها

... چـون بهتـرینن

... 3 نفر رو هرگز نرنجون:
اردیبهشتی ها ، تــــیـــری ها ، دی ـی ها

... چـون صادقن

3 نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن:
شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ،آبانی ها

... چـون به درد دلت گوش میدن

3 نفر رو هرگز از دست نده:
مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها

... چـون دوست ِ واقعی ان



طبقه بندی: متفرقه، 
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ birmin . ]
عـاشـق روزهــــــــــــایی هستـم
که مهـــــربان میـــــشـــوی . . .
حتـــی اگـــــــــــر نفهـــــــــــمم چرا



طبقه بندی: عشق،  متفرقه، 
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ birmin . ]
بغض همیشه نشانه ضعف بغض ‌کننده نیست

گاهی بیانگر شدت بی‌رحمی مخاطبش است



طبقه بندی: متفرقه، 
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ birmin . ]


در۸۰سالگی پی بردم , دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست

گابریل گارسیا مارکز



طبقه بندی: عشق، 
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ birmin . ]
چــرا آدمـا نمیـــدونن بعضـــی وقتهــا خـــــداحافـــــظ یعنـــی : نــــذار برم ...؛ یعنـــی بــرم گــــردون ، سفــــت بغلـــــم کـــن و بگــــــو : خدافــــظ و زهــــر مـــار ؛ بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ .... مگـــــه میـــذارم بــــری ! مــــــگه الکیـــــه ... !!
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 07:56 ب.ظ ] [ birmin . ]
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی..... فقط خواستم بگویم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت..... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.....دل هیچ کسی رو نشکن
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 12:38 ق.ظ ] [ birmin . ]

کاش میفهمیدی قهر میکنم تا دستانم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی

........بمان............

نه اینکه شانه بالا بیاندازی و آرام بگویی: هرطور راحتی......



طبقه بندی: عشق، 
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 09:11 ب.ظ ] [ birmin . ]
دوستش داری ؟ خوبه ...

فقط یادت باشه دوست داشتن کافی نیست...

عشق مراقبت می خواد ...




طبقه بندی: عشق، 
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ birmin . ]
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بــــود همدیگــرو ندیده بــودند توی یه مهمونی همدیگـــرو می بینند و شروع می كنند در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كردن. . .
بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. ... سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون ! ... اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شــد و خیلی ســـریع پیشرفت كـــــرد. پسرم درس اقتصاد خـــوند و توی یه شرك...ت بزرگ استخــــدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه ، پسر من هم مایه افتخار و ســرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده . اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد.
الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تـــولد بهترین دوستش
یه ویلای ۳۰۰۰ متــــری بهش هدیه داد ! هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟! سه تای دیگه گفتند:
ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم
راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه! سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی ! دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم.
اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش ازسه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !☺
☺نتیجه اخلاقی:
هیچ وقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن



طبقه بندی: حکایت ، داستان کوتاه، 
[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ birmin . ]
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.

'آیا این تبر توست؟' هیزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.

فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن خوش حال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. 

هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه میكنی؟ هیزمشکن گفت: اوه فرشته، زنم افتاده توی آب....

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد زد: آره!

فرشته عصبانی شد. ' تو تقلب كردی، این نامردیه '
هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز 'نه' می گفتم تو می رفتی و با هیلاری داف میومدی. و باز هم اگه به هیلاری داف 'نه' میگفتم، تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی!!! 

اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.

نــكــتــه اخــلاقــی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده...




طبقه بندی: حکایت ، داستان کوتاه، 
[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ birmin . ]

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان ناگهان متوجه می شه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده…

به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه روی ترمز و با دنده عقب شروع میکنه به برگشتن به عقب! 

در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف می کنه …
سرت رو درد نیارم، پلیس می آد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت می کنه. بعد میآد سراغ ایرانیه و بهش میگه: از شما معذرت می خوایم. 

ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر می کنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی!!!



طبقه بندی: متفرقه،  طنز، 
[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ birmin . ]
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی كمكم كردند دوستانم خیلی تشویقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… 

فقط یه چیز من رو یه كم نگران می كرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود كه گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری میكرد و باعث می شد كه من احساس راحتی... نداشته باشم

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی ! سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت : اگه همین الان ۵۰ هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو......!
من شوكه شده بودم ....... نمی تونستم حرف بزنم…...

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این كار هستی بیا پیشم…
وقتی كه داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم.

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم كه چنین دامادی داریم و هیچكس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا كنیم به خانواده ما خوش اومدی .......!

نتیجه اخلاقی : هـمیـشـه کیـف پـولـتونـو تـو داشبـورد مـاشیـنـتـون بذاریـن!!!




طبقه بندی: حکایت ، داستان کوتاه، 
[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ birmin . ]
...╚⊙ ⊙╝...
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
╚═(███)═╝
.╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
...╚═(███)═╝
..╚═(███)═╝
...╚═(█)═╝

[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ birmin . ]
آخر پاییز شد
همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
اما تو امشب :
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آورده ای ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ birmin . ]
معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است ،
معذرت خواهی یعنی: اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره...

[ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ birmin . ]

مرد جوانی که مربی شنا و دارندۀ چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت.او چیزهایی را که دربارۀ خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطۀ تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان سایۀ بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.

احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !






طبقه بندی: حکایت ، داستان کوتاه، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ birmin . ]
طرف ، پیاز سرخ میکنه بوی ماهی بره؛ بعد اسفند دود میکنه بوی پیاز بره؛ بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره ! تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش ! 




طبقه بندی: طنز، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ birmin . ]
قدیم ندیما گفتن برای کسی بمیر که برات تب کنه ! قدیمیا چه پر توقع بودن! من برات میمیرم خدا نکنه تو تب کنی



طبقه بندی: عشق، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ birmin . ]
استعداد عجیبی در شکستن داری ، قلب ، غرور ، پیمان ؛ استعداد عجیبی در نشستن دارم ، به پای تو ، به امید تو ، در انتظار تو


طبقه بندی: دلتنگی،  تنهایی،  عشق، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ birmin . ]
اگر دنیای ما دنیای سنگ است سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن یا رب گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است


طبقه بندی: عشق، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ birmin . ]
به كوه گفتم عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم عشق چیست؟بارید. به باد گفتم عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشك از دیدگانش جاری شد و گفت دیوانگیست....


طبقه بندی: عشق، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ birmin . ]
شهر من رو به زوال است تو باید باشی، دل من زیر سوال است تو باید باشی، فال حافظ زدم آن رند غزل خوان میگفت: زندگی بی تو محال است تو باید باشی




طبقه بندی: عشق،  تنهایی، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ birmin . ]
قرارمان فصل انگور...
شراب که شدم بیا...
تو جام بیار...من جان...
جام را خالی از جان کن...هراسی نیست...فقط تو خوش باش..همین برایم کافی ست...



طبقه بندی: عشق، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ birmin . ]
پاییزثانیه ثانیه میگذرد، یادت نرود اینجاكسى هست كه به اندازه تمام برگهای پاییز برایت آرزوهای خوب دارد


طبقه بندی: دلتنگی،  تنهایی،  عشق، 
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:08 ب.ظ ] [ birmin . ]
می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی داره


طبقه بندی: عشق، 
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 11:36 ب.ظ ] [ birmin . ]
نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن 


طبقه بندی: نفرت، 
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ birmin . ]

و من هنوز عاشقم...
آنقدر که می توانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد...
از اول تا آخر سردی حرفهایت رابشمارم و دست آخر...
همه را فراموش کنم...

آنقدر که می توانم...
اسمت را روی تمام آبهای دنیا بنویسم...
و باز هم جا کم بیا ورم...

آنقدر که می توانم...
شب ها طوری به یادت گریه کنم که خدا جایم را با آسمان عوض کند!

و من هنوز عاشقم...
آنقدر که میتوانم چشم هایم را ببندم...
و خیال کنم:

هنوز هم دوستم داری به مانند روزهای گذشته!



طبقه بندی: عشق، 
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ birmin . ]
شبا یواشکی
وقتی که هیچکی نیست پیشم
گوشیمو روشن می کنم
به عکس تو خیره میشم

به کی بگم دیوونتم
به کی بگم تنگه دلم

به کی بگم؟به کی بگم؟



طبقه بندی: عشق،  تنهایی،  دلتنگی، 
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ birmin . ]
قانون معرفت میگه:
باهام باشی باهاتم
دیوونه بشی دیوونه میشم
مریض بشی مریض میشم
بمیری میمیرم
تنهام بذاری
منتظرت میمونم



طبقه بندی: عشق، 
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ birmin . ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اونقدر که فکرشو میکنی دوستت ندارم ، چون اونقدر دوستت دارم که نمیتونی فکرشو بکنی !
تقدیم به عشقم
.
.
.
کاش میفهمیدی قهر میکنم تا دستانم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی

........بمان............

نه اینکه شانه بالا بیاندازی و آرام بگویی: هرطور راحتی......
نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

فروش بک لینکطراحی سایتعکس